این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای حاله خودم را نمیدونم....حالا میفهمم که همش دنباله غمم فردا میخوام برم مدرسه فیلا...به فکر رفت و آمدممم خیلی سخته ... -_-مدرسه ترانه زودتر از من تعطیل میشه و مدرسه من دیرتر...مثل همیشه مشکلاتی دارم با بابام ولی خب...الان رنگ امیزی کردم... فصل8رمان تقاص هستم...عشق خیلی سختی بین داریوش و رزا هست و مانع های بینشون داره داریوش و رزا رو از بین میبره...فصل آخرم...سرنوشت معلوم میشه...ای کاش همه چی زود معلوم شه البته تو زندگی خودم...ناشکری نمیکنم... ولی خدا خیلی تا اینجا کمکون کرده-_- فعلا شرایطش رو ندارم بیشتر بنویسم ولی الان میفهمم که ای کاش ذهنم مثل خیلی دیگه از بچه ها پاک و خالی و سالم و آزاد از فکرهای چرت و مزخرفی بود که من زودتر از سنم فهمیدم...ای کاش کنجکاوی نمیکردم... ای کاش نمیفهمیدم... ای کاش درست میشدم ...ای کاش.... ای کاش...
برچسب: ای کاش,ای کاش با تو میموندم,ای کاش آب بودم,ای کاش آدمی وطنش را,ای کاش می شد,ای کاش بودی,ای کاش فرصتی بود,ای کاش از احلام,ای کاش بمیرم,ای کاش نبود تو دنیا,
نویسنده: حسین زارعیان
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 10:02